تمام ..
می سوزد
جای چهار انگشتت بر صورتم
از وقتی حرکت لبانت را برای بوسیدنشان دیده ام
داغ تر شده اند !
شامگاه چهارشنبه ۳ آبان ۸۵
حوا
قمار کرد
گناهی لذت بخش تر از
آدم شدن نبود !
شامگاه چهارشنبه ۳ آبان ۸۵
- چشم بگذاری زندگی تمام می شود
- ۱...۲...۳... چشم گذاشته ام تا زندگی قایم شود ، بعد من به دنبالش می گردم. وقتی که
پیدایش کنم ، نوبت اوست چشم بگذارد تا من قایم شوم وُ پیدایم کند. اما یادم رفت از او بپرسم :
-" تا چند بشمارم ؟! "
بامداد چهارشنبه ۱۶ شهریور ۸۴
طوفان شد !
نه اینکه حوصله ی باد سَر رَوَد ، نه...
من
هُلش دادم !
آدینه ١٨شهریور ۱٣٨٤
شبیه تیر خلاصی
به حجم باد
فُ
رو
ر
ی
خ
ت
و پوکه ی فوَرانش
به دست مِیل ِ تو
آمد
کنار گلدان رُ ست.
تو از شکوفه ی دردش
برای من گفتی
و خوب یادم هست
میان حنجره
خنجر گذاشتی وُ
تمام ..............
و من
هنوز نفهمیده ام
در این غیبت
چرا به آب ندادی
حضور قهوه ای ِ موج ِ خاکِ تنش را ؟!
مگر نگفتی او این چنین می خواست ؟!
بامداد سه شنبه ۱۵شهریور ۱٣٨٤
هنوز می گذرد
از میان طناب های آویخته
هنوز می نگرم که شاید سرش
هنوز می گذرم که شاید
هنوز می پرد او
هنوز می خندم که شاید
هنوز می گرید
هنوز ایستاده
هنوز می دوم اما
او
هنوز خیره ه ه ه ه ه ...
هنوز منتظرم که شاید
هنوز مرده ه ه ه ه ه ...
او اما
هنوز مانده ست آنجا
و هنوز می گذرد از میان طناب های آویخته با سرش ... !
۱۶ مرداد ۱۳۸۴
گره ...
بند بندِ این شعر وُ
بند بندِ این وجود
سطر سطرِ این کتاب وُ
سطر سطرِ این سکوت
نخ به نخ کلافِ حرف وُ
نخ به نخ رَج این گره
این گره...
این گره در تو وُ نگاهِ تو
این گره در تو وُ سکونِ تو
این گره در جدارِ شیشه هایِ غم گرفته از تو دور...
این گره از تو دور ، در من است وُ شعرِ من
دیگر از تو گفتنم ،
دیگر از تو شعر گفتنم ،
نخواهد آمد وُ این گره ...
بند بند وُ سطر سطر وُ نخ به نخ ،
این وجود وُ این سکوت وُ این کلافِ حرف را ،
از تو دور ...
از تو دور ...
از تو دور...می کند
۲۹ فروردین۱۳۸۴
...
لهیب طا قت شده ام
گُدازان و
از شکل افتاده !
انگار تولد هزار سالگیم است !
../../....
...
ه ی ی س س س س س س........
لب که باز کنی
رؤیایم ترانه می شود
آن وقت ،
تو می توانی ببینی که چگونه در خیال ،
این همه کلمه را به رشته ی نگاهت می بندم
بعد که پلک بزنی
تاب می خورند وُ از من می گذرند
یعنی هیچ گاه
طناب نگاهت ، کلماتم را بالا نَبُرْد و از آن ننوشید ...
به شدن می مانی
بودن !
به نسیم می مانی
شبنم !
به دعا می مانی
نور!
به سکوت می مانی
سخن !
کِی تو را شکستم
که ذرّه ذرّه در وجودم رفتند
خُرده هایت
و زخمم کردند !؟
کِی تو را پرسیدم و
بی جواب ماندم بر صندلی آزمونت
و رَدَم کردی تا
باز تکرار شود و باشم در کنارت !؟
کِی مرا خواندی
که سر برگرداندم ببینمت
و رفته بودی
دور .......
تا پاسخ ماهیانت را
بدهی !؟
کِی غلطم پنداشتی
که دلخور شدم و
اَخم کردم
تمنّایت را خواستم و
ناز کردم
مرا واگذاشتی در
بی باوری !؟
و من
منتظرت ...
اکنون می دانم که باید
بزرگ شوم
اکنون می دانم که باید
خُرده هایت را به هم بچسبانم
نوازشت کنم و
عُذر بخواهم از تو
اکنون می دانم که
موظّفم تو را
باور کنم
به مثابه ی حقیقت
نه رؤیا ...
۲۷ بهمن ۸۳
* ۱...
به ظلمات زبانم اندیشه مکن
به حماقت رفتارم نظر نبند
به نقاهت وجودم حیرت مبر
این نه آن طلسم شده در غبار سرد ماتم
این نه آن جنازه ی نیم گندیده ی گورِ خلوت
این نه آن به سوگ نشسته ی دریای مهر
این همان پرسش آغازین است
همان معمای جدا نشده از ذهن و روح تو
این
منم ...
رؤیا ! به سوسوی ماندگارِ نگاهم اندیشه کن
این
همان
تو ام !
۲۷ بهمن ۸۳
* ۲...
می خواهم دریابمت
سایه می پوشانی،
می خواهم بگیرمت
حباب می شوی،
می خواهم ببویمت
...
می خواهم بگویمت
...
می خواهم بخواهمت
...
خنجر برمی داری
دور و نزدیک می شوی
دست بالا می بری
بر آینه ام می کوبانی ...
به خیالت کشته ای مرا !
امّا
من
خواسته بودمت
و تو
مانعم را برداشتی.
اکنون
من
در نگاه تو
می بوسمت !
۲۷ بهمن ۸۳
* ۳...
گل شدم
شکفتم
ذوق کردی
مرا میان انگشتانت گرفتی
تا نوازشم کنی
تا ببوییم ؛
بی خبر از اینکه
راه نفس کشیدنم را
از من گرفتی .
عزیزترین!
به دنبال علت مرگم نباش.
من
در آغوش گرم تو
جان سپردم و
سرد شدم...
۲۷ بهمن ۸۳
*۴...
در کلاس دَرْسَت ،
تقلب می شود
و تو
_خوش باورِ ساده ی من _
در نیافته ای هنوز!
حیرت و
نگاه و
سکوت
مرا خلاصه کرده اند
تا بر برگه های سیاه خط خطی
به تو تحویلم دهند.
مگذار...